تبليغاتX
:: زلفشه ::
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
دیشب پدرم را خواب دیدم.
با دیدنش رنگ رخسارم تغییر کرد
و
صدای قلبم آبرویم را به تاراج برد.
تنهای تنهایم
قلب فرسوده ام وحشیانه می تپد
دلم با خواندن گنجشککی شاد است اما در هجوم مهرهای سیاه بی پناه مانده
به امید روزی می نشیند تا دیدار منتظرم خستگی به در کند و میخک و دردهای کهنه از تنم بروباند.
شاید همین فردا
  • Author: محسن باباگلي
  • Category:
  • Post time: 20:30
  • Comments:
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386

مثل بم
درونم پر از زلزله‌ است ... زلزله‌های ریز و کوچکی که جایی برای آرامش نمی‌گذارد. زلزله‌ها به پهنای شعور ادامه دارد. مدتی است که همه چیز می‌لرزد... و من هم می‌لرزم.

 

لرزش‌ها با خبرهای بد شروع می شود ... و با انتظار کشیدن برای خبرهای بدتر ادامه می یابد.

 


امروز رفته بودم سر خاک پدرم
هنوز باورم نمی شود
نمی دانم کدام بیشتر واقعیت دارد، پدرم که زنده در خیال من است و با من حرف می‌زند
یا قبری که کنارش ایستاده ام و با من حرف نمی زند

امروز تصمیم گرفتم که به خودم بقبولانم که می توان هر دو را باور داشت، در کنار هم
می توان هر دو را داشت
هم پدرم را که همیشه هست و به هر طرف نگاه کنم آنجاست با آن لحن آرام و پرسشگر همیشگی‌اش که نمی دانم می پرسد که من چقدر محبت می خواهم، یا اینکه می پرسد که چقدر محبت برایش آورده ام ...
و هم مرگ او را

همیشه میخوام زنگ بزنم، و او گوشی را بردارد و...
چقدر می چسبد که آدم با پدرش بنشیند چایی بخورد، و حرف‌های معمولی بزند ... احوالپرسی های همیشگی و صحبت های کوچک و بی آزار درباره آشنایان ...

پدرم گاه پس از فکرهای طولانی از خاطراتش می گفت "چه جوری همه شون یکی یکی نیست شدند و رفتند... ما هم میریم..."


بهاره، لاله زاره، من بمیرم
من ای بی قراره من بمیرم

 

پدرم در بهار مرد و من باور می‌کنم ... یعنی دارم سعی می کنم که به خودم بقبولانم که باید باور کنم ... که پدرم نیست! و در کنار همه تصویرهای زنده‌ای که از او به همراه دارم، تصویری از سرخاک او هم داشته باشم.

  • Author: محسن باباگلي
  • Category:
  • Post time: 22:36
  • Comments:
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

این روزها شبیه یک معلولم. روحم معلوله. خودم رو مدام تصور می کنم ایستادم وسط یک بیابان و گردبادی داره به من نزدیک می شه. من خیره به یک نقطه در دور دستم. جسمم چسبیده به روحم و روحم معلوله. هیچ کس در من نیست که به جسمم فرمان بده بدو برو کنار. انگار دلم می خواد زود تر بیاد و بپیچم تو گرد باد . زود تر بیاد و من و بر داره و بره . در عین حال ته دلم منتظره. منتظره یک معجزه. یک دستی که بیاد و مسیر تند باد را عوض کنه. گردباد از کنارم بگذره و من در یک آغوش محکم آرام بگیرم و خون دوباره در کنار پدرم ببینم. نمی دانم به این می گویند ناامیدی مطلق یا امید مطلق یا حماقت مطلق؟ همیشه به معجزه ایمان داشتم.

به قول یه آدمی " عقلمو گذاشتم تو جیبم و زیپشم کشیدم. " نمی دونم چرا اینجوری فکر می کنم.

 

  • Author: محسن باباگلي
  • Category:
  • Post time: 21:6
  • Comments:
شنبه هشتم اردیبهشت 1386

                   

             خله مهر و وفا داشته مه بابا

               صفای چلچلا داشته مه بابا

             نـوا و  لـلـوا داشتـه مه بابا

             اِلامِت رَفِقـا داشـته مه بابا

            مه جان پِر کجه سر بشتی بـوردی

            مه ماره تو تِنار هَکـردی بـوردی

             من ته صبر و صفای دور بگـردم

             ته خوشکل دیم،  قِبای دور بگردم

             جانِ پِر من تِوِسِه میرمه، میرمه

             عَذای دائمی توسـه گیـرمه

              من ته قد و ته قامت ره بلاره

               ته معرفت ته طاقت ره بلاره

                خِنه بی سِک و سو بَیه تِه بوردی

                مِه چاشتِه گِدِر، سو بَیه تِه بوردی

                 بِچا بچای خنده، بِرمِه بیه

                 بِهار بی رنگ و بو بیه ته بوردی

                 چِتی سِوی نماشون بَوه مِسِه

                      نماشون، صِبحِ تابون بَوه مِسه

                              

  • Author: محسن باباگلي
  • Category:
  • Post time: 19:23
  • Comments:
شنبه هشتم اردیبهشت 1386
http://www.mantis-inc.co.uk/schoolproxy/browse.php?q=aHR0cDovL3d3dy5hdml6b29uLmNvbS9mb3J1bS8xMV8xMjI1OV8wLmh0bWw%3D
  • Author: محسن باباگلي
  • Category:
  • Post time: 18:19
  • Comments: