تبليغاتX
:: زلفشه ::
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386

مثل بم
درونم پر از زلزله‌ است ... زلزله‌های ریز و کوچکی که جایی برای آرامش نمی‌گذارد. زلزله‌ها به پهنای شعور ادامه دارد. مدتی است که همه چیز می‌لرزد... و من هم می‌لرزم.

 

لرزش‌ها با خبرهای بد شروع می شود ... و با انتظار کشیدن برای خبرهای بدتر ادامه می یابد.

 


امروز رفته بودم سر خاک پدرم
هنوز باورم نمی شود
نمی دانم کدام بیشتر واقعیت دارد، پدرم که زنده در خیال من است و با من حرف می‌زند
یا قبری که کنارش ایستاده ام و با من حرف نمی زند

امروز تصمیم گرفتم که به خودم بقبولانم که می توان هر دو را باور داشت، در کنار هم
می توان هر دو را داشت
هم پدرم را که همیشه هست و به هر طرف نگاه کنم آنجاست با آن لحن آرام و پرسشگر همیشگی‌اش که نمی دانم می پرسد که من چقدر محبت می خواهم، یا اینکه می پرسد که چقدر محبت برایش آورده ام ...
و هم مرگ او را

همیشه میخوام زنگ بزنم، و او گوشی را بردارد و...
چقدر می چسبد که آدم با پدرش بنشیند چایی بخورد، و حرف‌های معمولی بزند ... احوالپرسی های همیشگی و صحبت های کوچک و بی آزار درباره آشنایان ...

پدرم گاه پس از فکرهای طولانی از خاطراتش می گفت "چه جوری همه شون یکی یکی نیست شدند و رفتند... ما هم میریم..."


بهاره، لاله زاره، من بمیرم
من ای بی قراره من بمیرم

 

پدرم در بهار مرد و من باور می‌کنم ... یعنی دارم سعی می کنم که به خودم بقبولانم که باید باور کنم ... که پدرم نیست! و در کنار همه تصویرهای زنده‌ای که از او به همراه دارم، تصویری از سرخاک او هم داشته باشم.

  • Author: محسن باباگلي
  • Category:
  • Post time: 22:36
  • Comments: